عنوان پست:

داستان معمایی : فصل سوم قسمت ۱ رمان راز جوهر سرخ: اکسیژن در نقطه صفر

اطلاعات پست:

برچسب پست:

برچسب پست:

محتوای پست:

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…”

فصل سوم – قسمت ۱: اکسیژن در نقطه صفر

صدای بسته شدن درِ فولادی خزانه، شبیه به شلیک یک توپ جنگی در فضای بسته بود. پژواک بَم و ترسناک آن در دیوارهای بتنی بانک فردوسی پیچید و سپس… سکوت مطلق.

کاوه به سمت در هجوم برد و مشت‌هایش را به فولاد سرد و قطور کوبید.

«جلال! در رو باز کن! جلال!»

اما هیچ صدایی به بیرون نمی‌رفت. این در برای مقاومت در برابر انفجار طراحی شده بود، نه مشت‌های گره‌کرده‌ی یک ناشر فراری.

شیوا نور چراغ‌قوه گوشی‌اش را روشن کرد. دست‌هایش می‌لرزید اما لحنش به طرز عجیبی کنترل‌شده بود: «کاوه، انرژی‌ات رو هدر نده. اینجا آنتن نداریم. ضخامت این در حداقل نیم متره. هیچکس صدای ما رو نمی‌شنوه.»

کاوه پیشانی‌اش را به در تکیه داد و نفس عمیقی کشید. حق با شیوا بود. جلال آن‌ها را دقیقاً به جایی کشانده بود که می‌خواست. یک مقبره‌ی بی‌نقص.

شیوا نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت. «سیستم تهویه خزانه با بسته شدن در قطع میشه. با توجه به حجم این اتاق و دو نفر آدم بالغ… ما نهایتاً دو ساعت اکسیژن داریم. بعد از اون، مسمومیت با دی‌اکسید کربن شروع میشه.»

کاوه برگشت و در نور ضعیف گوشی، به ردیف‌های بی‌پایان صندوق‌های امانات نگاه کرد.

«اگه قراره اینجا بمیریم، حداقل می‌خوام بدونم پدرم چی برامون جا گذاشته. صندوق ۴۱۴. پیداش کن.»

آن‌ها راهروهای باریک بین صندوق‌ها را طی کردند. صدای نفس‌هایشان در فضای بسته اکو می‌شد. استرس باعث شده بود ضربان قلبشان بالا برود و همین، مصرف اکسیژن را بیشتر می‌کرد.

«اینجاست!» صدای شیوا از انتهای راهروی دوم بلند شد. «۴۱۴.»

کاوه کلیدی را که با آن همه بدبختی به دست آورده بودند، از جیبش بیرون کشید. دستش را ثابت نگه داشت، کلید را در شیار صندوق فرو برد و چرخاند. صدای تق ضعیفی سکوت سنگین خزانه را شکست.

کاوه درِ فلزی کوچک را باز کرد و محفظه را بیرون کشید.

داخل صندوق خبری از پول، فلش‌درایو یا اسناد معمولی نبود. تنها دو چیز آنجا قرار داشت: یک دفترچه یادداشت قدیمی با جلد چرمی که نشان «انتشارات آوای نیزار» روی آن محو شده بود، و یک استوانه فلزی برنجیِ سنگین که روی آن حروف و اعداد حک شده بود؛ یک دستگاه رمزنگاری مکانیکی (کریپتکس).

شیوا با تعجب به استوانه نگاه کرد. «این دیگه چیه؟»

کاوه دفترچه را ورق زد. صفحات اول پر از کدهایی بود که با دستخط پدرش، بهرام، نوشته شده بود. «این… این دستگاه مکمل همون فلش‌درایویه که دست سیناست. بدون این، لایه آخر آرشیو هیچ‌وقت باز نمی‌شه. جلال فکر می‌کنه پیروز شده، اما هنوز کلید اصلی دست ماست.»

ناگهان، کاوه احساس کرد سرش گیج می‌رود. شیوا هم سرفه‌ای کرد و به دیوار تکیه داد. هوای خزانه به سرعت در حال سنگین شدن بود.

کاوه زمزمه کرد: «باید یه راهی برای خروج پیدا کنیم…»


کیلومترها آن‌طرف‌تر، در زیرزمین یک کلینیک غیرقانونی، سینا با رنگی پریده و پانسمانی که از خون تازه قرمز شده بود، روی کیبورد لپ‌تاپ خم شده بود.

او می‌دانست که کاوه و شیوا بیش از حد معمول در بانک مانده‌اند. جی‌پی‌اس گوشی کاوه درست در نقطه بانک فردوسی قطع شده بود.

سینا با انگشتانی لرزان، کدهایی را در ترمینال سیاه و سبز روی صفحه وارد کرد.

«لعنتی… لعنتی… بهرام نگفته بود این بانک سیستم امنیتیش مربوط به دهه هشتاده…»

او نمی‌توانست درِ خزانه را مستقیماً باز کند؛ سیستم آن کاملاً مکانیکی و آفلاین بود. اما یک چیز در تمام ساختمان‌های دولتی و بانک‌ها به یک شبکه یکپارچه متصل است: سیستم اطفاء حریق و ایمنی.

سینا دندان‌هایش را روی هم فشرد تا درد پهلویش را تحمل کند. او به سرور مرکزی بانک نفوذ کرد و پروتکل وضعیت اضطراری را فعال کرد. او به سیستم فهماند که در سالن اصلی بانک، یک آتش‌سوزی کلاس A در حال رخ دادن است و دستور داد سیستم تهویه اضطراری خزانه برای تخلیه دود باز شود.


در خزانه، چشمان کاوه در حال بسته شدن بود. شیوا روی زمین نشسته بود و به سختی نفس می‌کشید.

ناگهان، چراغ‌های قرمز رنگِ اضطراریِ سقف روشن شدند و شروع به چشمک زدن کردند.

یک آژیر کرکننده در بیرون خزانه به صدا درآمد.

سپس، صدای خش‌خش بلندی از دریچه‌های بالای سرشان شنیده شد و یک جریان هوای تازه، با فشار به داخل خزانه پمپ شد.

اما مهم‌تر از آن، صدای برخورد دو قطعه فلزیِ سنگین از داخل درِ خزانه به گوش رسید. سیستم ایمنی بانک، برای جلوگیری از خفگی در زمان آتش‌سوزی، قفل‌های مغناطیسیِ پشتیبان را برای چند ثانیه آزاد کرده بود.

گوشی کاوه روی زمین لرزید. یک پیام متنی کوتاه روی صفحه ظاهر شد:

فرستنده: سینا

«فقط ۱۰ ثانیه وقت دارین. در رو هل بدین. فرار کنین!»

کاوه با آخرین توانش از جا پرید. دست شیوا را کشید و او را بلند کرد.

«شیوا! در!»

آن‌ها استوانه برنجی و دفترچه را در کوله انداختند و به سمت درِ عظیم خیز برداشتند. هر دو با تمام وزن خود به در فشردند. در ابتدا هیچ اتفاقی نیفتاد، اما با یک فشار دیگر، لولاهای قطور با صدای ناله‌مانندی تکان خوردند. در چند سانتیمتر باز شد.

آن‌ها خود را از لای شکاف بیرون کشیدند و روی سنگفرش‌های سرد سالن بانک افتادند.

سالن غرق در دود سفیدِ سیستم اطفاء حریق بود و آژیرهای خطر دیوانه‌وار زوزه می‌کشیدند.

کاوه دست شیوا را گرفت. «بدو! الان پلیس‌ها می‌رسن!»

آن‌ها در میان دود گم شدند و از درِ پشتی بانک به سمت کوچه‌های تاریک تهران گریختند؛ در حالی که حالا، خطرناک‌ترین راز انتشارات آوای نیزار را در کوله‌پشتی خود داشتند. رازی که قرار بود هویتِ «رئیس اصلی» را فاش کند.

ارسال نظر:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

error: Content is protected !!