
داستان معمایی : راز جوهر سرخ: فصل سوم قسمت ۴ | خاکستر در لالهزار
اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” 🔗 [خواندن قسمت اول فصل سوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت دوم فصل سوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت سوم فصل سوم راز جوهر سرخ] فصل سوم – قسمت ۴: خاکستر در لالهزار بارانِ شبانه، آسفالتِ ترکخوردهی کوچهپسکوچههای لالهزار را مثل آینهای کدر و لغزنده کرده بود. ساعت ۲:۴۵ بامداد بود و خیابانی که روزگاری قلب تپندهی هنر و هیاهوی شبانهی پایتخت به شمار میرفت، اکنون زیر سایهی سنگین شب و اسکلت فرسودهی ساختمانها به خوابی شبیه به مرگ فرو رفته بود. الیاس کلاه پالتویش را پایینتر کشید و بدون کلمهای حرف، از میان دو مغازهی تاریک الکتریکی به سمت بنبستی باریک پیچید. کاوه و شیوا، در حالی که یقه کاپشنهایشان را بالا داده بودند تا از نفوذ سوزِ باران جلوگیری کنند، قدم به قدم او حرکت میکردند. الیاس جلوی یک درِ چوبیِ کهنه و دو لنگه با حفاظهای آهنی زنگزده ایستاد. تابلوی پوسیدهای بالای در به چشم


