دسته بندی: فصل سوم راز جوهر سرخ

داستان معمایی : راز جوهر سرخ: فصل سوم قسمت ۴ | خاکستر در لاله‌زار

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” 🔗 [خواندن قسمت اول فصل سوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت دوم فصل سوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت سوم فصل سوم راز جوهر سرخ] فصل سوم – قسمت ۴: خاکستر در لاله‌زار بارانِ شبانه، آسفالتِ ترک‌خورده‌ی کوچه‌پس‌کوچه‌های لاله‌زار را مثل آینه‌ای کدر و لغزنده کرده بود. ساعت ۲:۴۵ بامداد بود و خیابانی که روزگاری قلب تپنده‌ی هنر و هیاهوی شبانه‌ی پایتخت به شمار می‌رفت، اکنون زیر سایه‌ی سنگین شب و اسکلت فرسوده‌ی ساختمان‌ها به خوابی شبیه به مرگ فرو رفته بود. الیاس کلاه پالتویش را پایین‌تر کشید و بدون کلمه‌ای حرف، از میان دو مغازه‌ی تاریک الکتریکی به سمت بن‌بستی باریک پیچید. کاوه و شیوا، در حالی که یقه کاپشن‌هایشان را بالا داده بودند تا از نفوذ سوزِ باران جلوگیری کنند، قدم به قدم او حرکت می‌کردند. الیاس جلوی یک درِ چوبیِ کهنه و دو لنگه با حفاظ‌های آهنی زنگ‌زده ایستاد. تابلوی پوسیده‌ای بالای در به چشم

ادامه مطلب ...

داستان معمایی : فصل سوم قسمت ۳ رمان راز جوهر سرخ: غریبه‌ای از گذشته

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” 🔗 [خواندن قسمت اول فصل سوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت دوم فصل سوم راز جوهر سرخ] فصل سوم – قسمت ۳: غریبه‌ای از گذشته صدای قدم‌ها روی کف سیمانی چاپخانه هر لحظه بلندتر می‌شد. کاوه به سرعت نگین فلزی و یادداشت را در جیبش چپاند و یک آچار فرانسویِ سنگین و زنگ‌زده را از روی میز چنگ زد. شیوا چراغ‌قوه را خاموش کرد و هر دو در تاریکیِ دفتر شیشه‌ای حبس شدند. قلب‌هایشان به شدت می‌تپید. صدای قدم‌ها دقیقاً پشت درِ دفتر متوقف شد. دستی دستگیره را پایین کشید و در با جیرجیرِ ملایمی باز شد. در تاریکی، سایه‌ی مردی بلندقامت با پالتویی تیره چارچوب در را پر کرد. صدایی دورگه، خشن و آمیخته با خس‌خسی ملایم، سکوت را شکست: «اون آچار رو بذار زمین، کاوه. اگه می‌خواستم بهتون آسیبی برسونم، اصلاً نمی‌فهمیدید چطور از درِ اصلی رد شدید.» شیوا به سرعت چراغ‌قوه را روشن کرد و نورش

ادامه مطلب ...

داستان معمایی : فصل سوم قسمت ۲ رمان راز جوهر سرخ: معمای چاپخانه متروکه

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” 🔗 [خواندن قسمت اول فصل سوم راز جوهر سرخ] فصل سوم – قسمت ۲: سایه‌ها در چاپخانه باران پاییزی تهران، بی‌رحمانه روی آسفالت می‌کوبید. کاوه و شیوا، خیس و نفس‌زنان، از کوچه‌های پیچ‌درپیچ و تاریک اطراف میدان بهارستان می‌گذشتند. صدای آژیر پلیس از دوردست به گوش می‌رسید، اما هر لحظه محوتر می‌شد. کاوه جلوی یک درِ آهنیِ زنگ‌زده و بزرگ توقف کرد. روی تابلوی رنگ‌ورورفته‌ی بالای در، به سختی می‌شد کلمه‌ی «چاپخانه» را خواند. شیوا با صدایی که از سرما می‌لرزید پرسید: «اینجا کجاست؟ مطمئنی امنه؟» کاوه کلید قدیمی و بلندی را از جیب مخفی کیفش بیرون کشید. «چاپخانه‌ی قدیمیِ پدرمه. سال‌هاست که تعطیله. جلال و آدم‌هاش از وجود اینجا بی‌خبرن، چون سندش به اسم مادرم بود، نه انتشارات.» با چرخاندن کلید، درِ آهنی با ناله‌ی گوش‌خراشی باز شد. آن‌ها به سرعت داخل شدند و در را پشت سرشان قفل کردند. فضای داخل، تاریک، نمور و پر از بوی سرب،

ادامه مطلب ...

داستان معمایی : فصل سوم قسمت ۱ رمان راز جوهر سرخ: اکسیژن در نقطه صفر

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” فصل سوم – قسمت ۱: اکسیژن در نقطه صفر صدای بسته شدن درِ فولادی خزانه، شبیه به شلیک یک توپ جنگی در فضای بسته بود. پژواک بَم و ترسناک آن در دیوارهای بتنی بانک فردوسی پیچید و سپس… سکوت مطلق. کاوه به سمت در هجوم برد و مشت‌هایش را به فولاد سرد و قطور کوبید. «جلال! در رو باز کن! جلال!» اما هیچ صدایی به بیرون نمی‌رفت. این در برای مقاومت در برابر انفجار طراحی شده بود، نه مشت‌های گره‌کرده‌ی یک ناشر فراری. شیوا نور چراغ‌قوه گوشی‌اش را روشن کرد. دست‌هایش می‌لرزید اما لحنش به طرز عجیبی کنترل‌شده بود: «کاوه، انرژی‌ات رو هدر نده. اینجا آنتن نداریم. ضخامت این در حداقل نیم متره. هیچکس صدای ما رو نمی‌شنوه.» کاوه پیشانی‌اش را به در تکیه داد و نفس عمیقی کشید. حق با شیوا بود. جلال آن‌ها را دقیقاً به جایی کشانده بود که می‌خواست. یک مقبره‌ی بی‌نقص. شیوا نگاهی به ساعت

ادامه مطلب ...
error: Content is protected !!