عنوان پست:

داستان معمایی : راز جوهر سرخ: فصل سوم قسمت ۴ | خاکستر در لاله‌زار

اطلاعات پست:

برچسب پست:

برچسب پست:

محتوای پست:

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…”

فصل سوم – قسمت ۴: خاکستر در لاله‌زار

بارانِ شبانه، آسفالتِ ترک‌خورده‌ی کوچه‌پس‌کوچه‌های لاله‌زار را مثل آینه‌ای کدر و لغزنده کرده بود. ساعت ۲:۴۵ بامداد بود و خیابانی که روزگاری قلب تپنده‌ی هنر و هیاهوی شبانه‌ی پایتخت به شمار می‌رفت، اکنون زیر سایه‌ی سنگین شب و اسکلت فرسوده‌ی ساختمان‌ها به خوابی شبیه به مرگ فرو رفته بود.

الیاس کلاه پالتویش را پایین‌تر کشید و بدون کلمه‌ای حرف، از میان دو مغازه‌ی تاریک الکتریکی به سمت بن‌بستی باریک پیچید. کاوه و شیوا، در حالی که یقه کاپشن‌هایشان را بالا داده بودند تا از نفوذ سوزِ باران جلوگیری کنند، قدم به قدم او حرکت می‌کردند.

الیاس جلوی یک درِ چوبیِ کهنه و دو لنگه با حفاظ‌های آهنی زنگ‌زده ایستاد. تابلوی پوسیده‌ای بالای در به چشم می‌خورد که حروف سربی‌اش ریخته بود، اما هنوز می‌شد کلمه‌ی «تئاتر…» را روی آن خواند. او دستش را درون شکافِ دیوار آجری فرو برد، کلیدی بزرگ و برنجی بیرون کشید و قفل سنگین زنجیر را چرخاند. با صدای غژغژ ناهنجاری، در به سمت تاریکی مطلق باز شد.

بوی نم، چوبِ پوسیده و خاکستر سرد، بلافاصله مشامشان را پر کرد.

شیوا چراغ‌قوه‌اش را روشن کرد. پرتو باریک نور روی مخمل‌های قرمز و پاره‌پاره‌ی صندلی‌های تماشاچیان نشست. سنِ بزرگ تئاتر با پرده‌های غبارگرفته و تارهای عنکبوت، شبیه دهان باز یک هیولای خاموش بود.

کاوه آرام پرسید: «اینجا قراره به چی برسیم، الیاس؟»

الیاس بدون پاسخ مستقیم، چراغ‌قوه‌ی کوچکی را از جیبش درآورد و به سمت پله‌های مارپیچ چوبی در پشت صحنه هدایتشان کرد. «به جایی که همه‌چیز از کنترل خارج شد. سی سال پیش، این زیرزمین چاپخانه‌ی مخفیِ کتاب‌های ممنوعه بود؛ قبل از اینکه جلال با قدرت و پولش همه‌چیز رو ببلعه.»

آن‌ها از پله‌ها پایین رفتند و وارد زیرزمینی با طاق‌های ضربی و دیوارهای آجری خیس شدند. در انتهای راهرو، میزی سنگی و صندلی‌های چوبیِ خرد شده زیر آوار سقف افتاده بود. روی دیوار آجریِ پشت میز، لکه‌ای تیره و کهنه وجود داشت که حتی گذر دهه‌ها نیز نتوانسته بود ردِ آن را از بین ببرد.

الیاس جلوی دیوار ایستاد و با انگشت اشاره لکه را نشان داد. «اولین قطره‌ی خون… اینجا ریخته شد. شبی که نسخه‌ی دست‌نویس “ققنوس” کامل شد، جلال با نیروهای امنیتی رسید. نویسنده‌ی کتاب، رفیق صمیمی پدرت، همین‌جا جلوی چشم ما تیر خورد. بهرام نتونست نجاتش بده، اما تونست شاه‌کلیدِ افشاگری رو پنهان کنه.»

شیوا به اطراف نگاه کرد. «پس نگین فلزی اینجا به چه دردی می‌خوره؟»

الیاس به سمت یک پروژکتور قدیمی آپارات که روی پایه‌ای فلزی در کنج اتاق سوار شده بود رفت. کاور فلزی آن را کنار زد. درون محفظه‌ی لنز، شیاری مربعی با خطوط لیزری دقیق و ابعادی درست به اندازه‌ی نگین دیده می‌شد.

الیاس رو به کاوه کرد: «پدرت می‌دونست روزی که سیستم‌های دیجیتال فراگیر بشن، سارقان و خائن‌ها سراغ حافظه‌ها میان. پس یک مکانیزمِ آنالوگ-دیجیتال طراحی کرد. این نگین بدون حسگر اپتیکالِ این پروژکتور و مختصات جغرافیایی این زیرزمین فعال نمیشه. نگین رو بذار سر جاش، کاوه.»

کاوه دست لرزانش را داخل جیب برد. نگین فلزیِ سرد را درآورد و با دقت درون شکاف مربعی جای داد.

برای چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد. سکوتی دلهره‌آور فضا را پر کرد. سپس، با صدای یک کلیک مکانیکی نرم، نوری آبی‌رنگ و خیره‌کننده از لنز آپارات تابید و روی دیوار آجریِ روبه‌رو تصویری شفاف انداخت. یک فایل متنی با دست‌خط دیجیتالی‌شده‌ی بهرام همراه با فهرستی طولانی از حساب‌های ارزی و نام‌هایی آشنا ظاهر شد؛ اما در صدر آن، یک پیام صوتیِ ضبط‌شده به صورت خودکار شروع به پخش کرد:

«کاوه، پسرم… اگه داری این صدا رو می‌شنوی، یعنی الیاس هنوز زنده‌ست و تو به حقیقت رسیدی. اما باید بدونی جلال تنها دشمن ما نیست… بزرگ‌ترین خیانتکار، کسی بود که اون شب در رو برای مامورها باز کرد…»

ناگهان صدای خش‌خش شدید در ایرپادِ شیوا پیچید و صدای مضطرب سینا بلند شد: «بچه‌ها! فرار کنید! سه تا خودروی ناشناس همین الان سر کوچه تئاتر ترمز کردن… دورتون رو گرفتن!»

ارسال نظر:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

error: Content is protected !!