
داستان کوتاه معمایی: رازِ جوهر سرخ (قسمت دوم)
اگر به خواندن یک داستان کوتاه معمایی علاقه دارید…” (اگر قسمت اول را نخواندهاید، ابتدا [اینجا کلیک کنید و قسمت اول راز جوهر سرخ را بخوانید]) صدای چرخیدن کلید در قفلِ زنگزدهی در ورودی، مثل پتکی بر سر کاوه فرود آمد. در این ساعت از نیمهشب، آن هم در شبی که باران شیشههای چاپخانه را شلاق میزد، هیچکس جز او کلید این در را نداشت. کاوه بیاختیار دستش را روی دفترچهی چرمی گذاشت تا آن را از دید پنهان کند. نفسش را در سینه حبس کرد و به در شیشهای ماتِ دفتر خیره شد. سایهای بلند پشت شیشه افتاد. درِ سنگین چاپخانه با صدای نالهی لولاها باز شد و سوزِ سرمای بیرون به داخل خزید. فردی با یک بارانیِ خیس و کلاهی که روی صورتش کشیده بود، وارد شد. کاوه دستش را به سمت کاترِ فلزی روی میز برد و آن را محکم در مشت فشرد. سایه به سمت دفتر حرکت کرد. وقتی نورِ ضعیفِ چراغِ مطالعه روی صورت تازهوارد