عنوان پست:

داستان کوتاه معمایی: رازِ جوهر سرخ (قسمت دوم)

اطلاعات پست:

برچسب پست:

برچسب پست:

محتوای پست:

اگر به خواندن یک داستان کوتاه معمایی علاقه دارید…”

(اگر قسمت اول را نخوانده‌اید، ابتدا [اینجا کلیک کنید و قسمت اول راز جوهر سرخ را بخوانید])

صدای چرخیدن کلید در قفلِ زنگ‌زده‌ی در ورودی، مثل پتکی بر سر کاوه فرود آمد. در این ساعت از نیمه‌شب، آن هم در شبی که باران شیشه‌های چاپخانه را شلاق می‌زد، هیچ‌کس جز او کلید این در را نداشت.

کاوه بی‌اختیار دستش را روی دفترچه‌ی چرمی گذاشت تا آن را از دید پنهان کند. نفسش را در سینه حبس کرد و به در شیشه‌ای ماتِ دفتر خیره شد. سایه‌ای بلند پشت شیشه افتاد. درِ سنگین چاپخانه با صدای ناله‌ی لولاها باز شد و سوزِ سرمای بیرون به داخل خزید.

فردی با یک بارانیِ خیس و کلاهی که روی صورتش کشیده بود، وارد شد. کاوه دستش را به سمت کاترِ فلزی روی میز برد و آن را محکم در مشت فشرد. سایه به سمت دفتر حرکت کرد. وقتی نورِ ضعیفِ چراغِ مطالعه روی صورت تازه‌وارد افتاد، کاوه کاتر را رها کرد.

«عمو جلال؟»

پیرمرد، با صورت چروکیده و چشم‌هایی که هنوز مثل دوران جوانی‌اش تیز بود، کلاهش را برداشت. جلال، حروف‌چینِ قدیمی و سرکارگرِ چاپخانه در زمان پدرِ کاوه بود که سال‌ها پیش خودش را بازنشسته کرده بود.

جلال بدون اینکه جواب سلام کاوه را بدهد، نگاهش روی میزی که دست کاوه روی آن بود قفل شد. با صدایی لرزان و خش‌دار که بوی سیگار بهمن می‌داد گفت: «پیداش کردی… بالاخره پیداش کردی.»

کاوه با تعجب پرسید: «شما… شما از این دفترچه خبر داشتید؟ اینجا چه کار می‌کنید عمو جلال؟»

جلال صندلی لهستانیِ گوشه‌ی اتاق را جلو کشید و با سنگینی روی آن نشست. قطرات آب از بارانی‌اش روی کف‌پوش چوبی می‌چکید.

«۲۵ سالِ تمام منتظر این شب بودم پسرجان. شبی که اون دفترچه‌ی لعنتی از مخفیگاهش بیرون بیاد. پدرت اون شب، قبل از اینکه غیبش بزنه، فقط یک جمله به من گفت… گفت “جلال، اگر یه روزی پسرم دفترچه‌ی جوهر سرخ رو پیدا کرد، نذار به تنهایی کدها رو بخونه.”»

کاوه جا خورد: «کدها؟ این‌ها که فقط یک سری دست‌نوشته است که از من خواسته چاپشان کنم!»

پیرمرد پوزخندی زد و به سمت میز خم شد: «چاپ کنی؟ کاوه، پدرت یک نویسنده نبود، اون یک متخصصِ چاپ بود. اون کلمات با جوهر معمولی نوشته نشدند. اون جوهر… ترکیبِ خونیِ یک فرمول قدیمیه. اگر اون رو زیر نور ماوراءبنفش دستگاهِ چاپِ لایپزیک که گوشه‌ی سوله خاک می‌خوره بگیری، تازه می‌فهمی اون کلمات چی هستند.»

کاوه با ناباوری به دفترچه نگاه کرد. یعنی تمام این سال‌ها، رازِ ناپدید شدن پدرش در یک فرمول شیمیایی و نورِ دستگاهی قدیمی پنهان بود؟

جلال ناگهان از جایش بلند شد: «وقت نداریم. اونا متوجه شدن که سیستم امنیتیِ گاوصندوقِ کفِ چاپخونه دستکاری شده. برای همین من امشب اومدم اینجا. بلند شو، باید بریم سراغ دستگاه لایپزیک. تا قبل از اینکه برسن، باید…»

حرفِ عمو جلال با صدای خرد شدنِ مهیبِ شیشه‌ی یکی از پنجره‌های سوله‌ی چاپخانه نیمه‌تمام ماند. کسی از بیرون، شیشه را شکسته بود.

چراغِ دفتر ناگهان خاموش شد و چاپخانه در تاریکیِ مطلق و صدای زوزه‌ی باد فرو رفت…

“تمامی حقوق مادی و معنوی این داستان متعلق به انتشارات آوای نیزار می‌باشد. هرگونه کپی‌برداری، انتشار و بازنشر این محتوا در سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی بدون ذکر منبع و لینک مستقیم، پیگرد قانونی دارد.”

ارسال نظر:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

error: Content is protected !!