دسته بندی: داستان کوتاه

داستان معمایی: راز جوهر سرخ (فصل دوم – قسمت ۱) – بار حقیقت | انتشارات آوای نیزار

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” هوای سرد بیرون، مثل سیلی محکمی به صورت کاوه خورد. بوی باران پاییزی با بوی دود و باروتی که روی لباس‌هایش نشسته بود، ترکیب شده بود. او در تاریکی کوچه پس‌کوچه‌های پشت چاپخانه می‌دوید، در حالی که صدای زوزه‌ی آژیر ماشین‌های پلیس هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. پشت سرش، در اعماق آن ساختمان قدیمی، پدرش — مردی که سی سال فکر می‌کرد مرده است — حالا درون یک گاوصندوق فولادی همراه با دو هیولا زندانی بود. عمو جلال… کسی که کاوه تمام عمر به او اعتماد داشت، همان خائنی بود که سی سال پیش شعله‌های آتش را به جان چاپخانه انداخته بود. کاوه به دیوار آجری یک کوچه‌ی بن‌بست تکیه داد. قفسه سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌رفت. قطرات باران روی صورتش می‌چکید و با اشک‌هایی که ناخودآگاه از چشمانش سرازیر شده بودند، قاطی می‌شد. دستش را در جیب پالتویش فرو برد و فلش‌درایو فلزی و سرد را بیرون آورد؛

ادامه مطلب ...

داستان معمایی: راز جوهر سرخ (قسمت هشتم) | کلمه‌هایی که می‌سوزانند (پایان)

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” قسمت‌های قبلی را از دست داده‌اید؟ 🔗 [خواندن قسمت اول راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت دوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت سوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت چهارم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت پنجم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت ششم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت هفتم راز جوهر سرخ] سی ثانیه… نور قرمزِ اضطراری روی صورت‌های عرق‌کرده و خون‌آلودشان می‌رقصید. درِ چند تُنی گاوصندوق با صدای غرشِ موتورهای هیدرولیک در حال بسته شدن بود و فاصله‌ی آن با چهارچوب هر لحظه کمتر می‌شد. چنگال‌های زمخت و سوخته‌ی منصور مثل یک گیره‌ی آهنی دور مچ پای کاوه قفل شده بود. کاوه با پای دیگرش دیوانه‌وار به دست منصور لگد می‌زد، اما مردِ زخمی انگار هیچ دردی حس نمی‌کرد. چشمان دیوانه‌وارش فقط به درایو فلزی در دست کاوه دوخته شده بود. بیست ثانیه… «ولم کن روانی!» کاوه فریاد زد و ناخن‌هایش را روی کفپوش سنگی پله‌ها

ادامه مطلب ...

داستان معمایی: راز جوهر سرخ (قسمت هفتم) | آرشیو تاریک

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” قسمت‌های قبلی را از دست داده‌اید؟ 🔗 [خواندن قسمت اول راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت دوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت سوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت چهارم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت پنجم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت ششم راز جوهر سرخ] نور بنفش و کورکننده از بین رفت و جای خود را به نور قرمز و چشمک‌زنِ چراغ‌های اضطراری زیرزمین داد. بوی تند باروت، گلو را می‌سوزاند. کاوه در حالی که دستش هنوز روی دکمه‌ی پنل خشک شده بود، پلک زد تا سیاهیِ مطلق از جلوی چشمانش کنار برود. وقتی دیدِ او به حالت عادی برگشت، صحنه‌ی روبه‌رویش شبیه به یک تابلوی نقاشیِ بی‌رحمانه بود. منصور روی زمین افتاده بود و در حالی که به زانوی غرق به خونش چنگ می‌زد، با صدایی دورگه ناله می‌کرد. در سمت دیگر، جلال به دیوارِ مانیتورها تکیه داده بود؛ دست راستش به شدت می‌لرزید و رولور

ادامه مطلب ...

داستان معمایی: راز جوهر سرخ (قسمت ششم) | مثلث مرگ

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” قسمت‌های قبلی را از دست داده‌اید؟ 🔗 [خواندن قسمت اول راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت دوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت سوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت چهارم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت پنجم راز جوهر سرخ] گرد و خاک ناشی از انفجار، از سقف زیرزمین می‌بارید. صدای قدم‌های سنگین و کشیده‌ی منصور روی پله‌های سنگی، مثل تیک‌تاک بمب ساعتی در فضای وهم‌آلودِ اتاق مدرن می‌پیچید. جلال بدون آنکه اسلحه‌اش را از روی سینه بهرام (پدر کاوه) پایین بیاورد، با عصبانیت زیر لب غرید: «اون روانی چطور تونست در رو باز کنه؟!» بهرام با همان خونسردیِ ترسناکش پوزخند زد: «تو همیشه منصور رو دست‌کم می‌گرفتی، جلال. همون‌طور که ۳۰ سال پیش فکر کردی با قفل کردن درهای چاپخونه، می‌تونی هم من و هم منصور رو توی آتش زنده بسوزونی تا زینک‌های اصلیِ اسکناس‌ها رو برای خودت برداری.» کاوه با شنیدن این حرف، احساس کرد سطل آب

ادامه مطلب ...

داستان معمایی: راز جوهر سرخ (قسمت پنجم) | رازِ اتاق مخفی

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” قسمت‌های قبلی را از دست داده‌اید؟ 🔗 [خواندن قسمت اول راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت دوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت سوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت چهارم راز جوهر سرخ] چراغ قرمز روی پنل لمسی، ناگهان از چشمک زدن ایستاد. رنگ آن به سبز تغییر کرد و صدای «تیک» بلندی در فضای نمور زیرزمین پیچید. کاوه و عمو جلال قدمی به عقب برداشتند. درِ فولادی و سنگین گاوصندوق، با صدای فش‌فشِ هیدرولیک و بدون هیچ اصطکاکی، به آرامی رو به داخل باز شد. هوایی سرد و مطبوع — کاملاً متضاد با بوی نا و ماندگیِ چاپخانه بالا — به صورتشان خورد. کاوه آب دهانش را قورت داد و جلو رفت. انتظار داشت با تاریکی مطلق و خروارها خاک روبه‌رو شود، اما چیزی که می‌دید با عقل جور درنمی‌آمد. آن سوی در، یک اتاق روشن با نورپردازی‌های مدرن و مینیمال قرار داشت. دیوار سمت چپ، پوشیده از

ادامه مطلب ...

داستان معمایی: راز جوهر سرخ (قسمت چهارم) | بازگشت از مرگ

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” قسمت‌های قبلی را از دست داده‌اید؟ 🔗 [خواندن قسمت اول راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت دوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت سوم راز جوهر سرخ] نور بنفش‌رنگِ چراغ‌قوه، سایه بلندی از مرد سیاه‌پوش روی دیوارهای آجری سوله می‌انداخت. نیمی از صورتش در اثر سوختگی قدیمی تغییر شکل داده بود. عمو جلال با صدایی که از ناباوری می‌لرزید زمزمه کرد: «منصور… تو… تو بیست سال پیش مُردی!» منصور پوزخندی زد و لوله اسلحه را به سمت کاوه چرخاند. «مردن گاهی بهترین راه برای زنده موندنه، جلال. مخصوصاً وقتی شریکت بخواد تو رو توی یه چاپخونه در حال سوختن حبس کنه.» نگاه سرد منصور به کاوه دوخته شد: «پدرت یه احمقِ نابغه بود. اون شب درها رو قفل کرد تا اونا رو گیر بندازه، اما منم اونجا بودم. حالا اون دفترچه رو بده به من. وقتشه اون چیزی که سی ساله زیر این دستگاه‌ها دفن شده رو بردارم.» کاوه با

ادامه مطلب ...

داستان کوتاه رازآلود: رازِ جوهر سرخ (قسمت سوم)

اگر به خواندن یک داستان کوتاه رازآلود علاقه دارید…” قسمت‌های قبلی را از دست داده‌اید؟ 🔗 [خواندن قسمت اول راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت دوم راز جوهر سرخ] با خرد شدن شیشه، تاریکی مطلق فضای چاپخانه را بلعید. تنها صدای زوزه‌ی باد بود که از قاب شکسته‌ی پنجره به داخل می‌پیچید، و صدای خرد شدن قطعات شیشه زیر چکمه‌های سنگینِ کسانی که وارد سوله شده بودند. دستِ استخوانی و سردِ عمو جلال بازوی کاوه را در تاریکی چنگ زد و او را به پایین کشید. پیرمرد کنار گوشش با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد، هیس‌کنان گفت: «دفترچه رو بردار… از لای دستگاه‌های برش می‌ریم سمت انتهای سوله. صدات درنیاد.» قلب کاوه با شدتی به سینه‌اش می‌کوبید که حس می‌کرد مهاجمان صدای آن را می‌شنوند. او دفترچه را در آغوش فشرد و چهار دست و پا، به دنبال سایه‌ی عمو جلال در میان ردیفِ هیولاهای آهنیِ چاپ حرکت کرد. نورِ چراغ‌قوه‌های قدرتمندی از سمت درِ ورودی، مثل شمشیرهای نوری،

ادامه مطلب ...

داستان کوتاه معمایی: رازِ جوهر سرخ (قسمت دوم)

اگر به خواندن یک داستان کوتاه معمایی علاقه دارید…” (اگر قسمت اول را نخوانده‌اید، ابتدا [اینجا کلیک کنید و قسمت اول راز جوهر سرخ را بخوانید]) صدای چرخیدن کلید در قفلِ زنگ‌زده‌ی در ورودی، مثل پتکی بر سر کاوه فرود آمد. در این ساعت از نیمه‌شب، آن هم در شبی که باران شیشه‌های چاپخانه را شلاق می‌زد، هیچ‌کس جز او کلید این در را نداشت. کاوه بی‌اختیار دستش را روی دفترچه‌ی چرمی گذاشت تا آن را از دید پنهان کند. نفسش را در سینه حبس کرد و به در شیشه‌ای ماتِ دفتر خیره شد. سایه‌ای بلند پشت شیشه افتاد. درِ سنگین چاپخانه با صدای ناله‌ی لولاها باز شد و سوزِ سرمای بیرون به داخل خزید. فردی با یک بارانیِ خیس و کلاهی که روی صورتش کشیده بود، وارد شد. کاوه دستش را به سمت کاترِ فلزی روی میز برد و آن را محکم در مشت فشرد. سایه به سمت دفتر حرکت کرد. وقتی نورِ ضعیفِ چراغِ مطالعه روی صورت تازه‌وارد

ادامه مطلب ...

داستان کوتاه رازآلود: رازِ جوهر سرخ (قسمت اول)

اگر به خواندن یک داستان کوتاه رازآلود علاقه دارید…” صدای برخورد قطرات باران به شیشه‌های بخارگرفته‌ی دفتر، با بوی همیشگی کاغذهای تازه و جوهر چاپ ترکیب شده بود. ساعت از ده شب گذشته بود و همه رفته بودند. «کاوه» پشت میز چوبی‌اش نشسته بود و داشت آخرین فایل‌ها را برای چاپ فردا بررسی می‌کرد که چشمش به یک بسته‌ی کاغذیِ قهوه‌ای رنگ افتاد؛ درست گوشه‌ی میز، زیر نور زرد و کم‌جانِ چراغ مطالعه. مطمئن بود یک ساعت پیش که قهوه‌اش را روی میز می‌گذاشت، آن بسته آنجا نبود. هیچ‌کس هم وارد دفتر نشده بود. با احتیاط گره نخ کنفی بسته را باز کرد. داخل آن، یک دفترچه‌ی چرمی قدیمی با برگه‌های کاهی بود. هیچ نام و نشانی از فرستنده به چشم نمی‌خورد، جز یک تکه کاغذ کوچک که با خطی لرزان و جوهر سرخ روی آن نوشته شده بود: «پیش از آنکه پیدایم کنند، این را کلمه به کلمه چاپ کن. فقط تو می‌دانی چرا.» کاوه اخم کرد. فکر کرد

ادامه مطلب ...
error: Content is protected !!