
داستان معمایی: راز جوهر سرخ (فصل دوم – قسمت ۱) – بار حقیقت | انتشارات آوای نیزار
اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” هوای سرد بیرون، مثل سیلی محکمی به صورت کاوه خورد. بوی باران پاییزی با بوی دود و باروتی که روی لباسهایش نشسته بود، ترکیب شده بود. او در تاریکی کوچه پسکوچههای پشت چاپخانه میدوید، در حالی که صدای زوزهی آژیر ماشینهای پلیس هر لحظه نزدیکتر میشد. پشت سرش، در اعماق آن ساختمان قدیمی، پدرش — مردی که سی سال فکر میکرد مرده است — حالا درون یک گاوصندوق فولادی همراه با دو هیولا زندانی بود. عمو جلال… کسی که کاوه تمام عمر به او اعتماد داشت، همان خائنی بود که سی سال پیش شعلههای آتش را به جان چاپخانه انداخته بود. کاوه به دیوار آجری یک کوچهی بنبست تکیه داد. قفسه سینهاش به شدت بالا و پایین میرفت. قطرات باران روی صورتش میچکید و با اشکهایی که ناخودآگاه از چشمانش سرازیر شده بودند، قاطی میشد. دستش را در جیب پالتویش فرو برد و فلشدرایو فلزی و سرد را بیرون آورد؛







