اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…”
هوای سرد بیرون، مثل سیلی محکمی به صورت کاوه خورد. بوی باران پاییزی با بوی دود و باروتی که روی لباسهایش نشسته بود، ترکیب شده بود. او در تاریکی کوچه پسکوچههای پشت چاپخانه میدوید، در حالی که صدای زوزهی آژیر ماشینهای پلیس هر لحظه نزدیکتر میشد.
پشت سرش، در اعماق آن ساختمان قدیمی، پدرش — مردی که سی سال فکر میکرد مرده است — حالا درون یک گاوصندوق فولادی همراه با دو هیولا زندانی بود. عمو جلال… کسی که کاوه تمام عمر به او اعتماد داشت، همان خائنی بود که سی سال پیش شعلههای آتش را به جان چاپخانه انداخته بود.
کاوه به دیوار آجری یک کوچهی بنبست تکیه داد. قفسه سینهاش به شدت بالا و پایین میرفت. قطرات باران روی صورتش میچکید و با اشکهایی که ناخودآگاه از چشمانش سرازیر شده بودند، قاطی میشد. دستش را در جیب پالتویش فرو برد و فلشدرایو فلزی و سرد را بیرون آورد؛ همان چیزی که بهرام در آخرین لحظه به سمتش پرتاب کرده بود.
“من سی ساله این پایین زندانیم، پسر… حالا تو ناشرِ حقیقتی.”
صدای پدرش مدام در سرش اکو میشد.
چراغگردانهای قرمز و آبی پلیس، سر کوچه را روشن کردند. کاوه میدانست که اگر دستگیر شود، عمو جلال با نفوذی که دارد، همهچیز را به گردن او میاندازد. او نمیتوانست به خانهاش برود. نمیتوانست به هیچکس اعتماد کند. این فلشدرایو فقط یک حافظهی ساده نبود؛ بمب ساعتیِ خطرناکی بود که رازهای کثیف سرشناسترین آدمهای شهر در آن ذخیره شده بود.
کاوه یقه پالتویش را بالاتر داد و کلاهش را روی سرش کشید. تنها یک نفر بود که میتوانست در این شرایط به او کمک کند بدون اینکه سوالی بپرسد: «سینا»، همکلاسی قدیمیاش که حالا در یک گاراژ متروکه در جنوب شهر، تجهیزات الکترونیکی اوراق میکرد.
یک ساعت بعد، کاوه با لباسهای خیس جلوی کرکرهی زنگزدهی گاراژ سینا ایستاده بود. با مشت سه بار به در کوبید. پس از چند لحظه، صدای کشیده شدن قفل آمد و چهرهی خوابآلود سینا از لای در نمایان شد.
سینا با دیدن وضع آشفتهی کاوه جا خورد: «کاوه؟! نصفهشب اینجا چیکار میکنی؟ انگار از وسط جنگ برگشتی!»
کاوه بدون توضیح اضافی او را کنار زد و وارد شد. «سینا، یه لپتاپ میخوام. یکی که به هیچ شبکهای وصل نباشه. هیچ اینترنتی، هیچ بلوتوثی. کاملاً آفلاین و امن.»
سینا که جدیت و ترس را در چشمان کاوه دیده بود، بدون یک کلمه حرف، یک لپتاپ ضخیم و قدیمی را از زیر میزش بیرون کشید و روی پیشخوان گذاشت.
کاوه نفس عمیقی کشید. فلشدرایو را به پورت USB متصل کرد. صفحه مانیتور روشن شد. هیچ فایلی در کار نبود؛ فقط یک پنجرهی سیاه با یک خط چشمکزنِ سبز رنگ ظاهر شد که یک کلمه میخواست:
[ کلمهی عبور وارد شود: ]
کاوه خشکش زد. پدرش رمزی به او نداده بود. او به یاد آخرین نوشتهی دفترچه زیر نور UV افتاد. دست در جیبش برد تا دفترچه را در بیاورد، اما ناگهان قلبش ریخت… دفترچه در جیبش نبود. آیا آن را در زیرزمین جا گذاشته بود؟