
داستان معمایی : راز جوهر سرخ (فصل دوم – قسمت ۳) – خروج اضطراری | داستان سریالی آوای نیزار
اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” قسمتهای قبلی را از دست دادهاید؟ 🔗 [خواندن قسمت اول فصل دوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت دوم فصل دوم راز جوهر سرخ] صدای افتادن قفل آهنی روی زمین سیمانی خیس، مثل پتکی بر سر کاوه فرود آمد. سینا بدون اینکه حرفی بزند، دستش را به سمت جعبهفیوز روی دیوار برد. با یک حرکت، کلید اصلی برق را پایین کشید و گاراژ در تاریکی مطلق و وهمانگیزی فرو رفت. تنها نوری که وجود داشت، درخشش ضعیف رعد و برق از پشت شیشههای کدر بود. «فلش رو بردار! زود باش!» صدای سینا در تاریکی بیشتر شبیه یک هیسِ عصبی بود. کاوه درایو را از پورت لپتاپ بیرون کشید و محکم در مشتش فشرد. کرکرهی فلزی با صدای غژغژ گوشخراشی بالا رفت. نور چراغقوههای تاکتیکی، مثل شمشیرهای سفید، تاریکی گاراژ را میشکافت. سه مرد سیاهپوش با قدمهای بیصدا وارد شدند. یکی از آنها به زبان روسی چیزی گفت. ناگهان صدای خفهی
