برچسب: داستان راز جوهر سرخ

داستان معمایی : راز جوهر سرخ (فصل دوم – قسمت ۳) – خروج اضطراری | داستان سریالی آوای نیزار

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” قسمت‌های قبلی را از دست داده‌اید؟ 🔗 [خواندن قسمت اول فصل دوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت دوم فصل دوم راز جوهر سرخ] صدای افتادن قفل آهنی روی زمین سیمانی خیس، مثل پتکی بر سر کاوه فرود آمد. سینا بدون اینکه حرفی بزند، دستش را به سمت جعبه‌فیوز روی دیوار برد. با یک حرکت، کلید اصلی برق را پایین کشید و گاراژ در تاریکی مطلق و وهم‌انگیزی فرو رفت. تنها نوری که وجود داشت، درخشش ضعیف رعد و برق از پشت شیشه‌های کدر بود. «فلش رو بردار! زود باش!» صدای سینا در تاریکی بیشتر شبیه یک هیسِ عصبی بود. کاوه درایو را از پورت لپ‌تاپ بیرون کشید و محکم در مشتش فشرد. کرکره‌ی فلزی با صدای غژغژ گوش‌خراشی بالا رفت. نور چراغ‌قوه‌های تاکتیکی، مثل شمشیرهای سفید، تاریکی گاراژ را می‌شکافت. سه مرد سیاه‌پوش با قدم‌های بی‌صدا وارد شدند. یکی از آن‌ها به زبان روسی چیزی گفت. ناگهان صدای خفه‌ی

ادامه مطلب ...

داستان معمایی: راز جوهر سرخ (فصل دوم – قسمت ۱) – بار حقیقت | انتشارات آوای نیزار

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” هوای سرد بیرون، مثل سیلی محکمی به صورت کاوه خورد. بوی باران پاییزی با بوی دود و باروتی که روی لباس‌هایش نشسته بود، ترکیب شده بود. او در تاریکی کوچه پس‌کوچه‌های پشت چاپخانه می‌دوید، در حالی که صدای زوزه‌ی آژیر ماشین‌های پلیس هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. پشت سرش، در اعماق آن ساختمان قدیمی، پدرش — مردی که سی سال فکر می‌کرد مرده است — حالا درون یک گاوصندوق فولادی همراه با دو هیولا زندانی بود. عمو جلال… کسی که کاوه تمام عمر به او اعتماد داشت، همان خائنی بود که سی سال پیش شعله‌های آتش را به جان چاپخانه انداخته بود. کاوه به دیوار آجری یک کوچه‌ی بن‌بست تکیه داد. قفسه سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌رفت. قطرات باران روی صورتش می‌چکید و با اشک‌هایی که ناخودآگاه از چشمانش سرازیر شده بودند، قاطی می‌شد. دستش را در جیب پالتویش فرو برد و فلش‌درایو فلزی و سرد را بیرون آورد؛

ادامه مطلب ...
error: Content is protected !!