عنوان پست:

داستان معمایی : راز جوهر سرخ (فصل دوم – قسمت ۴) – ملاقات در ایستگاه | رمان سریالی آوای نیزار

اطلاعات پست:

برچسب پست:

برچسب پست:

محتوای پست:

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…”

ایستگاه متروی «دروازه دولت» در آن ساعت از شب، شبیه به مقبره‌ای زیرزمینی بود. نور مهتابی‌های سفید و سرد روی سرامیک‌های خیس و کثیف کف ایستگاه می‌تابید. صدای قطره‌های آبی که از سقف چکه می‌کرد، در سکوت وهم‌انگیز سالن می‌پیچید.

کاوه و سینا از پله‌های برقیِ خاموش پایین رفتند. سینا که هنوز از اتفاقات گاراژ می‌لرزید، کنار گیت‌های ورودی ایستاد و گفت: «من همین‌جا کشیک می‌دم. اگه اوضاع خراب شد، سوت می‌زنم و از پله‌ها می‌زنیم بیرون. مراقب باش کاوه…»

کاوه سر تکان داد و از گیت رد شد. سکوی مسافرگیری کاملاً خالی بود. تابلوی دیجیتال نشان می‌داد که آخرین قطار ده دقیقه دیگر می‌رسد. او دستش را در جیب پالتویش فرو برد و فلش‌درایو را محکم در مشتش گرفت. نگاهش را روی صندلی‌های زرد پلاستیکی چرخاند. هیچ‌کس آنجا نبود.

ناگهان صدای تق‌تقِ قدم‌هایی منظم از انتهای تاریک سکو به گوش رسید. زنی با بارانی بلند و سرمه‌ای و چتری سیاه‌رنگ که آن را مانند عصا در دست گرفته بود، از دل سایه‌ها بیرون آمد. او حدوداً چهل‌ساله به نظر می‌رسید؛ چهره‌ای جدی، چشمانی نافذ و موهایی که رگه‌های خاکستری در آن دیده می‌شد.

زن با فاصله‌ی دو متری از کاوه ایستاد. نگاهی سریع به اطراف انداخت و سپس مستقیم به چشمان کاوه خیره شد: «چشمات شبیه بهرامه. همون‌قدر لجباز، همون‌قدر مضطرب.»

کاوه با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد، پرسید: «شما کی هستید؟ از کجا می‌دونید تو گاوصندوق چه اتفاقی افتاده؟»

زن پوزخندی تلخ زد: «من شیوا هستم. حسابرس ارشد سابق «انتشارات آوای نیزار». کسی که اولین بار متوجه شد جلال داره کاغذهای یارانه‌ای رو تو بازار آزاد می‌فروشه و بدهی‌های میلیاردی به اسم انتشارات می‌تراشه. پدرت اون شب تو گاوصندوق فقط برای نجات تو مخفی نشد کاوه… اون می‌خواست مطمئن بشه که دفترچه‌ی فیزیکی حساب‌ها، دست جلال نمیفته.»

کاوه جا خورد: «دفترچه؟ ولی من فقط یه فلش…»

شیوا حرفش را قطع کرد: «اطلاعات اون فلش دو مرحله‌ایه. بدون کلید رمزنگاریِ من، تو فقط یه سری فایل متنی بی‌ارزش می‌بینی. بهرام اون فلش رو برای تو گذاشت تا پیداش کنی، اما می‌دونست که تو برای باز کردنش به من نیاز داری. جلال اینو فهمیده. اونا دنبال فلش نیستن کاوه، اونا دنبال ترکیب فلش و اطلاعات منن.»

صدای غرش خفیفی از داخل تونل به گوش رسید. وزش باد گرمی موهای کاوه را به هم ریخت؛ آخرین قطار در حال نزدیک شدن بود.

شیوا ناگهان با وحشت به نقطه‌ای پشت سر کاوه، در طبقه‌ی بالای ایستگاه (نزدیک گیت‌ها) نگاه کرد. کاوه برگشت. در نیمه‌تاریکی، قامت دو مرد درشت‌هیکل دیده می‌شد که در حال پایین آمدن از پله‌ها بودند. خبری از صدای سوت سینا نبود!

شیوا بازوی کاوه را کشید و فریاد زد: «پیدامون کردن! سوار شو!»

درِ قطار با صدای بوق ممتدی باز شد. کاوه یک لحظه مردد ماند؛ سینا آن بالا گیر افتاده بود.

ارسال نظر:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

error: Content is protected !!