اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…”
- قسمتهای قبلی را از دست دادهاید؟
- 🔗 [خواندن قسمت اول فصل دوم راز جوهر سرخ]
- 🔗 [خواندن قسمت دوم فصل دوم راز جوهر سرخ]
- 🔗 [خواندن قسمت سوم فصل دوم راز جوهر سرخ]
- 🔗 [خواندن قسمت چهارم فصل دوم راز جوهر سرخ]
- 🔗 [خواندن قسمت پنجم فصل دوم راز جوهر سرخ]
باران با شدت بیشتری میبارید و خونِ روی لباس سینا با قطرات آب ترکیب میشد. کاوه بازوی دوستش را روی شانهی خود انداخته بود و او را در کوچههای تاریک و خلوت اطراف خیابان انقلاب به دوش میکشید. صدای نفسهای به شماره افتادهی سینا، تنها صدایی بود که سکوت شب را میشکست.
کاوه با اضطراب گفت: «طاقت بیار سینا… نمیتونیم بریم بیمارستان. عمو جلال آدمهاش رو همهجا کاشته، بیمارستان رفتن همون و دستگیر شدن همون.»
سینا با صدایی که از درد میلرزید، بریدهبریده گفت: «برو… سمتِ نواب… پایینتر از میدون، کوچهی درختی. یه دامپزشک هست… اسمش ناصره. قبلاً کارای… بدون مجوز میکرد. بگو… سینا فرستاده.»
یک ساعت بعد، پس از طی کردن مسیری عذابآور با یک تاکسی عبوری که رانندهاش با گرفتن چند اسکناس درشت راضی به سکوت شده بود، به زیرزمینِ نمور و تاریکی در محلهی نواب رسیدند. مطب «دکتر ناصر» بیشتر شبیه به یک انباری متروکه بود تا یک کلینیک. ناصر، مردی میانسال با موهای جوگندمی نامرتب و عینکی تهاستکانی، ابتدا مقاومت کرد، اما دیدن وضعیت وخیم سینا و شنیدن نام او باعث شد درِ فلزی را باز کند.
سینا را روی یک تخت معاینهی استیل که بوی تند مواد ضدعفونیکننده میداد، خواباندند. ناصر پس از معاینهی سریع گفت: «خوششانس بودی پسر. چاقو به اندامهای داخلی آسیب نزده، اما خونریزی شدیده. باید بخیه بزنم. بیحسی هم ندارم، پس دندونات رو به هم فشار بده!»
درحالی که ناصر مشغول بخیه زدن و پانسمان زخم سینا بود، کاوه در گوشهی زیرزمین روی یک صندلی پلاستیکی رنگورورفته نشست. از خستگی و فشار عصبی، سرش در حال انفجار بود. دستش را در جیب بارانیاش فرو برد و قوطی کبریت فلزی را که شیوا در ایستگاه مترو به سمتش پرتاب کرده بود، بیرون آورد.
زیر نور زرد و ضعیفِ لامپِ سقفی، به قوطی نگاه کرد. روی آن تصویر یک گل لالهی قرمز حک شده بود. کاوه قوطی را باز کرد. برخلاف انتظارش، داخل آن هیچ کبریتی نبود؛ بلکه یک کلید کوچکِ صندوق امانات و یک تکه کاغذِ تاشده قرار داشت. روی کاغذ با خطی ظریف نوشته شده بود:
“فلشدرایو بدون محتویات صندوق شماره ۴۱۴ بیفایده است. فردا، ظهر، کافه لاله. کلید رو با خودت بیار.”
کاوه نفس عمیقی کشید. حالا میفهمید چرا شیوا گفته بود فلشدرایو به تنهایی کار نمیکند.
نزدیک صبح بود. ناصر دستهای خونیاش را شست و گفت: «خونریزی بند اومد. بهش آرامبخش قوی زدم، حداقل تا ظهر میخوابه. ولی باید چند روز اینجا بمونه تا عفونت نکنه.»
کاوه بلند شد، نگاهی پر از سپاس به ناصر انداخت و کنار تخت سینا رفت. دست دوستش را که در خوابِ عمیقی فرو رفته بود فشرد و زمزمه کرد: «جبران میکنم رفیق… قول میدم.»
کاوه کولهپشتیاش را که حاوی فلشدرایو بود برداشت، زیپ بارانیاش را بالا کشید و از زیرزمین خارج شد. هوای گرگومیش تهران، سرد و مهآلود بود. عقربههای ساعت مچیاش ۶:۳۰ صبح را نشان میدادند. او چند ساعت تا ملاقات در کافه لاله فرصت داشت؛ ملاقاتی که میتوانست کلید آزادی پدرش و سقوط عمو جلال باشد.