عنوان پست:

داستان معمایی : راز جوهر سرخ (فصل دوم – قسمت ۲) – سایه‌های پشت شیشه | انتشارات آوای نیزار

اطلاعات پست:

برچسب پست:

برچسب پست:

محتوای پست:

اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…”

گاراژ غرق در سکوت بود و تنها صدای برخورد قطرات باران با سقف حلبی به گوش می‌رسید. سینا با چشمانی گرد شده به صفحه سیاه مانیتور و خط چشمک‌زن سبز رنگ خیره شد.

«کاوه… این یه رمزگذاری معمولی نیست. این سطح از امنیت رو فقط توی سرورهای اطلاعاتی دیدم. اگه سه بار رمز رو اشتباه بزنی، کل اطلاعات فلش خودکار پاک می‌شه. دفترچه کجاست؟»

کاوه دست‌هایش را روی سرش گذاشت و روی یک جعبه ابزار نشست. «گمش کردم، سینا… احتمالاً توی همون زیرزمین لعنتی از جیبم افتاده.»

تصویر پدرش، گاوصندوق، و شعله‌های آتشِ سی سال پیش در ذهنش می‌چرخید. باید تمرکز می‌کرد. نور بنفشِ چراغ‌قوه UV، خطوط نامرئی روی آخرین صفحه دفترچه… چه چیزی آنجا نوشته شده بود؟

سینا با استرس گفت: «فقط یه شانس داریم. چیزی یادت نمیاد؟ یه عدد؟ یه تاریخ؟»

کاوه چشمانش را بست. صدای خش‌دار پدرش در آخرین لحظه در گوشش پیچید: “حالا تو ناشرِ حقیقتی…”

ناگهان چشمانش باز شد. کلماتی که زیر نور بنفش دیده بود، یک جمله ساده نبودند؛ یک تاریخ و یک نام بودند.

کاوه به سمت لپ‌تاپ رفت. با انگشتانی که از سرما و استرس می‌لرزیدند، تایپ کرد: Neyzar-1375 (سال تاسیس انتشارات آوای نیزار).

انگشتش را روی دکمه Enter فشرد. ثانیه‌ای که به اندازه یک قرن گذشت، سکوت گاراژ را فرا گرفت.

ناگهان، صفحه سیاه ناپدید شد و ده‌ها پوشه با نام‌های آشنا روی صفحه ظاهر شدند. سینا سوت آرامی کشید: «پسر… اینا که اسم نصف کله‌گنده‌های این شهرن! قاضی‌ها، بسازبفروش‌ها… و صبر کن ببینم، این پوشه چیه؟»

اشاره‌گر موس روی پوشه‌ای به نام «پروژه: جوهر سرخ – جلال» توقف کرد. کاوه با عجله آن را باز کرد. داخل پوشه پر از اسناد اسکن‌شده بود. اولین سند، یک قرارداد واگذاری زمین چاپخانه به یک شرکت برج‌سازی بود که زیر آن امضای عمو جلال به چشم می‌خورد… تاریخی که روی قرارداد خورده بود، دقیقاً سه روز قبل از آتش‌سوزی سی سال پیش بود! جلال چاپخانه را پیش‌فروش کرده بود و برای پاک کردن ردپایش، آنجا را به آتش کشیده بود.

خون در رگ‌های کاوه به جوش آمد. اما قبل از اینکه بتواند حرفی بزند، صدای ترمز شدید یک ماشین بیرون از گاراژ، هر دو نفر را میخکوب کرد.

سینا سریع به سمت مانیتور دوربین‌های مداربسته گاراژ رفت. رنگ از رخسارش پرید. یک شاسی‌بلند سیاه و بدون پلاک جلوی کرکره‌ی گاراژ توقف کرده بود و سه مرد درشت‌هیکل با پالتوهای چرمی و اسلحه‌های مجهز به صداخفه‌کن در حال پیاده شدن بودند.

سینا با وحشت به کاوه نگاه کرد: «تو مگه نگفتی کسی تعقیبت نمی‌کرد؟!»

یکی از مردها بیرون گاراژ، به آرامی شروع به بریدن قفل کرکره با یک قیچی آهن‌برِ بزرگ کرد.

ارسال نظر:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

error: Content is protected !!