
داستان معمایی: راز جوهر سرخ (قسمت هشتم) | کلمههایی که میسوزانند (پایان)
اگر به خواندن یک داستان معمایی کوتاه رازآلود علاقه دارید…” قسمتهای قبلی را از دست دادهاید؟ 🔗 [خواندن قسمت اول راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت دوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت سوم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت چهارم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت پنجم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت ششم راز جوهر سرخ] 🔗 [خواندن قسمت هفتم راز جوهر سرخ] سی ثانیه… نور قرمزِ اضطراری روی صورتهای عرقکرده و خونآلودشان میرقصید. درِ چند تُنی گاوصندوق با صدای غرشِ موتورهای هیدرولیک در حال بسته شدن بود و فاصلهی آن با چهارچوب هر لحظه کمتر میشد. چنگالهای زمخت و سوختهی منصور مثل یک گیرهی آهنی دور مچ پای کاوه قفل شده بود. کاوه با پای دیگرش دیوانهوار به دست منصور لگد میزد، اما مردِ زخمی انگار هیچ دردی حس نمیکرد. چشمان دیوانهوارش فقط به درایو فلزی در دست کاوه دوخته شده بود. بیست ثانیه… «ولم کن روانی!» کاوه فریاد زد و ناخنهایش را روی کفپوش سنگی پلهها






